![]() |
گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ؛ وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی...
نمی دانم چرا مدام عشقی در دلم می آید و می رود و گاهی غمگینم و گاه شادم می کند، نمیدانم نشانه چیست؟ عاشقی یا رهایی، شروع یا پایان... بریدن یا پیوستن، چه سخت است بدانم در دلم چه میگذرد، هنوز نمیدانم عشقی که در دلم میآید و میرود، نشانه چیست؟ کاش دلم به جای این همه نشانه راه روشنی را نشانم میداد، راهی که میدانستم پایانش چیست، اصلا نمیدانم این نشانهها را ببینم یا ازکنارشان برای همیشه بگذرم...نمیدانم قرار است عشقی شروع شود یا تمام... اصلا نمیدانم میشود اسمش را عشق گذاشت یا نه؟ پس این احساس چیست که مدام در دلم میآید و میرود... این چیست که مدام مرا دچار یاس و خوشی میکند، این چیست که نمیدانم پنهانش کنم یا نشانش بدهم... این چه احساسی است که نمیدانم باید بجنگم یا تسلیمش شوم...