حقایق عریان

حرف ها گیجت می کنند، حرف ها آن چیزهایی نیستند که تو در ذهنت مدام تکرارش کرده بودی، چه خیال خامی؛ این آخرین جمله ای است که در ناباوری از ذهن درهم و برهمت عبور می کند؛ چه خیال خامی... تو چه فکر می کردی و حالا چه شد؟ برمی گردی به عقب خاطراتت را شخم می زنی، مدام قلبت را بازخواست می کنی، مدام روحت را آزار می دهی، مدام از خودت می پرسی پس تو در سال های دور گذشته به دنبال چه بوده ای و حالا به دنبال چه هستی؟ مدام با خودم می گویم کاش آدم ها فراتر از یک آدم آهنی فکر می کردند. مدام فکر می کنم کاش گذشته را شخم نمی زدم، کاش می گذاشتم همه چیز همانجا باقی بماند، در آن دور دست زیبا و دوست داشتنی، مدام با خودم کلنجار می روم که کاش گذشته را همان طور که در خاطرم بود، زنده نگه می داشتم، مدام مرور می کنم که کاش گذشته های دورم را با واقعیت های امروز جایگزین نمی کردم، کاش می گذاشتم قلبم در تردید بماند و نداند حقایق عریان زندگی حال را...

+ کتایون دارابی ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()

گذشته های دور

این روزها دوست دارم گذشته های دور یک بار دیگر تکرار شود...

+ کتایون دارابی ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()